اولياء الله آملى
28
تاريخ رويان ( فارسى )
كار حرب به آخر رسيد ، اين سه هزار سوار جمع شدند و به همان راه كه درآمده بودند ، مراجعت [ 13 ] نمودند . شاه انوشروان با تنى چند از خواص در عقب ايشان براند و سلاح از خود باز كرد و آواز داد كه منم انوشروان . آخر بگوئيد كه شما كيستيد و از اين حال مرا آگاهى دهيد . تا اگر آدمى باشيد حق شما بشناسم و اگر جنى باشيد ، مقصود شما از اين رنج و مشقت كشيدن معلوم كنم و اگر فرشتگانيد در سپاس و ستايش يزدان بيفزايم . چندانكه فرياد مىكرد ، التفات نكردند « 1 » ، تا ايشان را به نيران و يزدان سوگند داد كه روى با من كنيد . ايشان التفات كردند و روى به ايشان « 2 » نهادند . انوشروان از اسب به زير آمد و بر خاك افتاد و تضرع مىنمود . چون اين جماعت شاه را بدان حال ديدند ، حالى از اسب درافتادند و پيش انوشروان سجود بردند و گفتند : « شاها ! ما بندهزادگانيم فرزندان سوخرا . » انوشروان ايشان را بستود و مراعات بىحد فرمود . تا مدتى كه كار خراسان و ماوراى جيحون بساخت ، ايشان را با خود مىداشت . بعد از آن گفت كه مراد خويش بخواهيد . اگر وزارت مىطلبيد تا به شما دهم و اگر اصفهبدى آرزو است تا مسلم دارم . گفتند : « ما را هيچ مرتبه نمىبايد ، تا از مكر حساد به ما آن نرسد كه به پدر ما رسيد . » شاه گفت كه به همه حال ، در طرفى از اطراف ولايت مقامى اختيار كنيد كه فرزندان شما را مسكن باشد و سبب معاش و منال شما بود . رزمهركه برادر مهتر بود ، زابلستان اختيار كرد . و قارن كه برادر كهتر بود ، طبرستان برگزيد و در كوه فريم مسكن ساخت و آن كوهستان را جبال قارن از اين سبب گويند . و
--> ( 1 ) - عبارات و مطالب بالا در تاريخ طبرستان سيد ظهير الدين ص 25 و 26 نقل شده است . ( 2 ) - ظاهرا : به او به جاى به ايشان .